محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3471

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بلكه چون فرزند كه به پدر مىنازد به تو مىنازيم . » گفت : « به خدا نيكو قبيله اى هستيد كه در جاهليت و اسلام سواران بوده‌ايد ، وى در امان است . » پس او را بياوردند ، يحيى كنيهء ابو ايوب داشت و چون عبد الملك در او نگريست گفت : « اى ابو قبيح ، تو مرا خلع كرده اى ، با چه رويى به پروردگارت مىنگرى ؟ » گفت : « با همان رويى كه خلقم كرده است . » يحيى بيعت كرد آنگاه برفت عبد الملك پشت سر وى نگريست و گفت : « چه مردى ! چه بچه كنيزى ! » معيد بن خالد جدلى گويد : « آنگاه ما مردم عدوان پيش وى رفتيم . » گويد : مردى نكو منظر جلو من بود و من پشت سر او بودم ( معبد زشتروى بود ) عبد الملك گفت : « كيان ؟ » دبير گفت : « عدوان » عبد الملك شعرى خواند به اين مضمون : « چگونه مردمند اين قوم عدوان « كه گويى ماران زمين بوده‌اند « به همديگر تعدى كردند « و رعايت يك ديگر نكردند « سروران و كسانى كه اداى قرض مىكردند « از آنها بوده‌اند » آنگاه رو به مرد نكو منظر كرد و گفت : « باقى را بخوان » گفت : « نمىدانم » گويد : و من از پشت سر وى باقى شعر را خواندم به اين مضمون :